چهارشنبه 13 تیر 1403 مادربزرگ عزیزم (مادرِ پدرم) فوت شد. از آنجایی که ایشان وصیت کرده بود در کنار پدربزرگم دفن شود، او را از قم به شاهنجرین همدان انتقال دادند و در آرامستان این شهر کوچک به خاک سپردند.
آرامگاه مادربزرگم در کنار آرامگاه پدربزرگم
مادربزرگم در کنار پدربزرگم به خاک سپرده شد.
مراسم تشییع و خاکسپاری مادربزرگم، مرحومه مغفوره کربلایی خدیجه محمودی ساعت چهار ظهر روز پنج شنبه 14 تیر 1403 در آرامستان شاهنجرین برگزار شد. مراسم ختم ایشان نیز بعد از تدفین در مسجد صاحب الزمان شاهنجرین برگزار گشت.
از همهی اقوام، دوستان، و آشنایان که مرحمت فرموده و به مراسم ختم مادربزرگم آمدند تشکر میکنم. از عموی بزرگوارم، حاج سید شمسالدین بابالحوائجی (حسینی فکور) که مسؤولیت سنگین برگزاری مراسم ختم و هماهنگی امور را عهدهدار شدند سپاسگزارم.
خانهی ابدی مادربزرگم
با سپاس از: سید ابوالفضل حسینی فکور؛ سید قوامالدین بابالحوائجی؛ سید علی اصغر بابالحوائجی؛ سید امیرحسین حسینی فکور؛ حاج حسن باقری؛ حاج علی باقری؛ حاج یوسف باقری؛ حاج سید محمدعلی موسوی؛ حاج علی مظفری؛ مصطفی بیات؛ مرتضی محمدی؛ متین محمدی؛ عباس حسینی؛ محمد حسینی؛ مهندس مجید بیگدلی؛ مهندس حمید بیگدلی؛ و حاج رضا بیگدلی.
زمانیکه پدربزرگم (پدرِ پدرم) از دنیا رفت، پانزده ساله بودم. خیلی دوست داشتم پدربزرگم زنده میماند و من در سنین بزرگسالی نیز از وجودش بهرهمند میشدم. این تصویرِ پدربزرگ مرحوم بنده، آقا سید علیاصغر بابالحوائجی است.

پدربزرگم در سال 1371 هنگام استقبال از پدرم در بازگشت از مکه مکرمه
پدربزرگم در روستای کاج همدان بهدنیا آمده بود. این روستا در شهرستان درگزین همدان قرار دارد. ایشان بعد از اینکه پدرم متولد شد، به روستای شاهنجرین نقل مکان کردند. شاهنجرین نیز یکی از روستاهای درگزین است. اهالی محترم این روستا (چند وقتی است که به شهر تبدیل شده است) پدربزرگ من را میشناسند.

شخصی که در این عکس کلاه سفید بر سر دارد، پدر من است. او از مکه بازگشته بود. همهی
افرادی که در عکس حضور دارند از اقوام ما هستند.
پدربزرگم در زمان رضاشاه، یکی از چندین حسابدار پروژهی خط آهن شمال به جنوب بود. او بعد از چند سال زندگی در تهران، بنا به دلایلی تصمیم میگیرد که به روستا بازگردد. او بعد از ترک کردن شغل دولتی، با کشاورزی، مکتبداری، و خطاطی گذران عمر میکرد.

به ترتیب از سمت چپ: حاج حسین (عموی مادربزرگم)؛ سید علیاصغر بابالحوائجی (پدربزرگ من)؛ سید
عبدالحسین بابالحوائجی (عموی من)؛ پسر عموی پدرم؛ سید حسین بابالحوائجی (پدرم)؛ سید شمسالدین
بابالحوائجی (عموی من). این عکس در سال 1371 گرفته شده است.
به خوبی یادم هست که پدربزرگم ما را تحسین میکرد که خوشخط بنویسیم. از آنجایی که خودش خطاط ماهری بود، دوست داشت نوههایش نیز خوشخط بنویسند. بههمیندلیل هرگاه به منزل پدربزرگ میرفتیم، یکی یکی ما را کنار خود مینشاند و کاغذ سفیدی جلوی ما میگذاشت و میخواست که رویش بنویسیم.
او همچنین به نظافت و به رفتار ما حساس بود. از طریقهی نشستن تا درآوردن کلاه هنگام وارد شدن به مهمانی برای ما توضیح میداد. هرموقع به منزلشان میرفتیم، پیش از صرف صبحانه، ناهار، و شام از من و بقیهی نوهها (که آن موقع کم سن و سال بودیم) میخواست که دست و صورتمان را با آب و صابون بشوییم و شخصاً به این موضوع نظارت میکرد. از مهربانی و خوشاخلاقی او هرچه بگویم کم گفتم. پدربزرگم خیلی دلنازک بود.
انشاءالله در پستهای بعدی عکسهای بیشتری از پدربزرگم منتشر خواهم کرد. ایشان در زمستان 1387 فوت شدند و در آرامستان شاهنجرین همدان به خاک سپرده شدند.
شادی روح اموات، فاتحه معالصلوات
توی این پُست میخوام چندتا عکس از خودم منتشر بکنم. عکسهایی از نوزادی تا بزرگسالی. باز هم عکس دارم، منتهی بیشترشون چاپ شده و آلبومی هستند و باید از روی آنها عکس بگیرم. در پستهای بعدی عکسهای بیشتری از خودم در سنین مختلف منتشر میکنم.
دیگه موهام دارن یواشیواش سفید میشن. کنار سَرَم کُلی موی سفید دارم. دیگه قصد ندارم موهامو بلند بکنم، چون سفیدیشون کاملاً مشخص میشه. اصلاً نفهمیدم چی شد که یهدفعه 31 سالم شد، ولی هنوز هم در درون خودم کودک 9 سالهای هستم که محتاج نوازش و توجه پدر و مادرشه.

اینجا فقط ده روزم بوده :)

شش ماهگی

یک سالگی

9 سالگی

19 سالگی

19 سالگی
20 سالگی

21 سالگی
26 سالگی
29 سالگی

29 سالگی

29 سالگی

30 سالگی

31 سالگی
امشب خواستم توی سرویس وبلاگ بیان ثبتنام بکنم تا یک وبلاگِ کاری آنجا داشته باشم، اما هنگام تکمیل فرایند ثبتنام با خطای سامانهی پیامک این پلتفرم وبلاگنویسی مواجه شدم. عجیب اینجاست که تا وقتی شمارهی موبایل کاربر تأیید نشود، ثبتنام به شکلِ نیمهتمام باقی مانده و ساخت وبلاگ در این سرویس امکانپذیر نخواهد بود، اما شمارهی اختصاصیِ سامانهی پیامک بیان قطع است! این یعنی ثبتنام کاربران جدید در این سرویس به علت قطعی سامانهی احراز هویت پیامکی عملاً امکانپذیر نیست.
حتی شماره تلفن 4 رقمی این شرکت نیز مدتها است قطع شده، اما در داخل سایت همچنان نمایش داده میشود. فعلاً برای پشتیبانی بیان ایمیل فرستادم و موضوع را به آنها گوشزد کردم، ولی نمیدانم جواب ایمیلم را خواهند داد یا نه. بهنظر میآید شرکت بهاصطلاح دانشبنیانِ بیان برای فعال نگاه داشتن شماره تلفن اختصاصی و سرویس پیامک خود بودجهی کافی ندارد.
وقتی نمیتوانید سایت را در دراز مدت سرپا نگه دارید، چرا اصرار میکنید امکانات این چنینی داشته باشید؟ زنده نگه داشتن چنین سایتی هزینهی سنگینی دارد. با وضعی که بلاگ بیان دچارش شده، بعید میدانم قادر به ادامهی فعالیت باشد، مگر اینکه بعضی از امکانات غیرضروری خود را غیرفعال کند. خلاصه اینکه یک وبلاگ زاپاس کنار دستتان داشته باشید.
بهروزرسانی (چهارشنبه 13 تیر 1403): امروز متوجه شدم که حتی ایمیلِ بازیابی کلمه عبور در سایت blog.ir از کار افتاده است. این یعنی کاربرانی که رمز عبور خود را فراموش کردهاند، دیگر قادر به بازیابی آن و ورود مجدد به پنل مدیریت وبلاگشان نخواهند بود.
من متولد قم هستم و در محلهی زنبیل آباد این شهر بزرگ شدهام. خانهی ما در خیابان مالک اشتر (دکتر جهانبینی) بود. ساختمان شمارهی 128 در خیابان دکتر جهانبینی متعلق به ما بود، اما پدرم در سال 1384 آن را فروخت و ما به منطقهی دیگری در این شهر نقل مکان کردیم.
من تحصیلات ابتدایی را در مدرسهی ابتدایی حضرت زهرا (س) قم گذراندم. این مدرسه در خیابان 45 متری صدوق، کوچهی صدوقی سوم قرار دارد. دوران تحصیل در مدرسهی ابتدایی حضرت زهرا (س) را به خوبی یادم هست. مدتها است که توی اینترنت اسامی برخی از همکلاسیهای آن دوران را جستجو میکنم، خصوصاً اسم مدیر مدرسه، آقای امرالله نادعلی را، ولی هیچ نشانی از ایشان در اینترنت یافت نمیشود.
یادش بخیر، چهقدر در حیاط مدرسه بازی میکردیم. وقتی خاطرات آن دوران را در ذهنم مرور میکنم، بغضم میگیرد. این مدرسه قبلاً بهصورت دو شیفت دخترانه و پسرانه فعالیت میکرد، ولی حالا بهطور کامل دخترانه شده است. هر کسی که مدرسهی مذکور را میشناسد و درحال خواندن این یادداشتها است بداند که من پنج سال ابتدایی را در این مدرسه گذراندم و خاطرات خوش بسیاری از آن دوران در ذهن دارم.
من در سال 1379 کلاس اول ابتدایی بودم و در سال 1384 پنجم ابتدایی را تمام کردم. بعد از اینکه پدرم خانه را فروخت، به مدت یکسال در خیابان تولیددارو قم ساکن شدیم. من کلاس اول راهنمایی را در مدرسهی صادقیه واقع در محلهی خیام قم درس خواندم. از آن دوران هم خاطران خوش بسیاری در ذهن دارم. دوستان خیلی خوبی پیدا کردم، ولی به غیر از یکی دو نفر، اسامیِ بقیه را از یاد بردهام. منتهی چهرهشان را هنوز یادم هست.
اسامی همکلاسیهای دوران ابتدایی: متقیان فر، یزدانی، فتاح حائری، رستگار، میلاد رسولی، امید خوش سخن، یزدان فر، علی گرامی فرد، محمود مصلحی، جان جان، فرید معماری، و... .
اسامی معلمهای دوران ابتدایی: آقای محمودی (معلم کلاس اول)، آقای خیرخواه (معلم کلاس دوم)، آقای حسین لو (معلم کلاس سوم)، آقای رجبی (معلم کلاس چهارم)، آقای صالحی راد (معلم کلاس پنجم).
از دوستانِ پایهی اول راهنمایی در مدرسهی صادقیه قم فقط پاشایی و رنجبر را یادم هست. اسامی کارکنان مدرسهی صادقیه را به یاد ندارم. امیدوارم یک روز همکلاسیهایم یا کارکنان مدرسههای مذکور این یادداشت را بخوانند و برایم پیام بگذارند.